تبليغاتX
آقاچه و خانمچه - اولین پست سال 87
تا توان در دل و جان هست زپا ننشينيم چشم اميد به درگاه خدا دوخته ايم
 



دلم گم شده است

چراغی به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم

تو اگر چشمانت را از من بپوشانی ٬ کودک شرور آن سالها می شوم و

شیشه پنجره هارا می شکنم

تند باد را گرفتار می کنم

و خواب چشمهارا مثل پرستویی مهاجر پر می دهم

اگر تمام زمین را به نام من کنند ٬ دوباره به شهر خودم باز می گردم

آنجا چشمه ای هست که کودکیم را در آن پنهان کرده ام

تو هم هر کجا بروی در دل من جا داری

مگر نمی دانی ؟ مگر نمی دانی دل من مرز آسمان و زمین است ؟

سعید پور محمدی


اولین روز سال نو ، دید و بازدیدها ، تصمیمات جدید ،

خداوندا سپاس

 

مادرم را سپاس

 

پدرم را سپاس

 

همسرم را سپاس( البته همسر نداشته ام همراه با چشمک)

 

عشقم را سپاس

 

سلامتیم را سپاس

 

دنیایم را سپاس

 

روحم را سپاس

 

تواناییم را سپاس

 

نعمت هایت را سپاس

 

امتحاناتت را سپاس

و اما

پروردگارا ،

 ارامشی به من عطا فرما که بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم،

شهامت ده، تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم،

بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم،

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.


همراه با خواسته های خوب برای همگی

همراه و همگام با شما سال جدید را اغاز میکنیم با یاد و تکیه بر خداوندگار


پ.ن.1: هم سوخت دلم ز دوریت، هم جگرم، با دوری خود دوگانه سوزم کردی


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:30  توسط خانمچه  | 

 
Clicky Web Analytics