تبليغاتX
آقاچه و خانمچه - چند تا شعر
تا توان در دل و جان هست زپا ننشينيم چشم اميد به درگاه خدا دوخته ايم
خیلی وقت بود نرفته بودم سراغ شعرهای فاضل نظری ، یه کم سرچ کردم و یه سری شعر

امیدوارم خوشتون ویاد

"دنيا، تنهايی  قبل از ديدار است

و تو آنقدر نمي آيی

كه تنها می شوم"

 

"

مرا بازيچه‌ خود ساخت چون موسا كه دريا را
فراموش‌اش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را

خيانت قصه‌ی تلخي است اما از كه مي‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم  وصل٬ وقتي بوي گل مي‌داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي‌كند يك روز گل‌ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي‌وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي‌خواهي خدايا خاطر ما را

نمي‌دانم چه افسوني گريبان‌گير مجنون است
كه وحشي مي‌كند چشمان‌اش آهوهای صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را
"

**************************

"به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است...."

*********

پ.ن.1: هیچی به ذهنم نمی رسه ، فقط دعا کنید سرم که ضربه خورده چیزیش نشده باشه ، چند روزیه سردردهای بدی دارم

پ.ن.2: به قول فاطمه زهرا " ای بابا" 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:52  توسط خانمچه  | 

 
Clicky Web Analytics