
دلم گم شده است
چراغی
به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم
تو اگر چشمانت را از من بپوشانی
٬ کودک شرور آن سالها می شوم و
شیشه
پنجره هارا می شکنم
تند باد را گرفتار می کنم
و خواب چشمهارا مثل پرستویی
مهاجر پر می دهم
اگر تمام
زمین را به نام من کنند ٬ دوباره به شهر
خودم باز می گردم
آنجا چشمه
ای هست که کودکیم
را در آن پنهان کرده ام
تو هم هر کجا بروی در دل
من جا داری
مگر نمی دانی ؟ مگر نمی دانی دل
من مرز آسمان و
زمین است ؟
سعید پور محمدی
اولین روز سال نو ، دید و بازدیدها ، تصمیمات جدید ،
خداوندا سپاس
مادرم را سپاس
پدرم را سپاس
همسرم را سپاس(
البته همسر نداشته ام همراه با چشمک)
عشقم را سپاس
سلامتیم را سپاس
دنیایم را سپاس
روحم را سپاس
تواناییم را سپاس
نعمت هایت را سپاس
امتحاناتت را سپاس
و اما
پروردگارا ،
ارامشی
به من عطا فرما که بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر
دهم،
شهامت ده، تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم،
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم،
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
همراه با خواسته های خوب برای همگی
همراه و همگام با شما سال جدید را اغاز میکنیم با یاد و تکیه بر خداوندگار
پ.ن.1: هم سوخت دلم ز دوریت، هم جگرم، با دوری خود دوگانه سوزم کردی
![]()
سلام
سلام
سلام
يه سلام پر از بوي عيد به دوست جوناااااااااا
بخل ![]()
ببخشيد ديگه من كوشولوئم بيشتر از اين جا نميشه ![]()
نوبتي بياين بخل و بوس باچچه؟؟؟؟؟؟؟
حالا اول به كارت پستال ببينيم بعد بريم

خيلي كوچولو شد ببخشيد ديگه![]()
خب حالا مي ريم سر اصل مطلب
![]()
عيد همگي مبارك![]()
انشالله همگي سال خوبي رو در پيش داشته باشيد و به هر چي كه ميخواين برسين
يعني صلاحتون تو اون قرار داده بشه ![]()
![]()
موقعي كه دارين سر سفره هفت سين
زير لب
يا مقلب القلوب رو زمزمه ميكنين ![]()
مارو يادتون نره ها ![]()
![]()
![]()

نميدونم چرا امروز هر چي تصوير سيو كردم همش كوچولو بيد 
چقدر دلم تاب سواري ميخواد 
![]()
ببينيم ميتونم مخ مامان رو بزنم ۱۳ بدر بريم يه جاي خلوت كه بشه تاب سواري كرد ![]()
.
.
.
.
خانمچه اول گوش شيطون كر و بعد هم استاد راهنما 
داره ميره خونه ![]()
به همين دليل عيد رو ۱۰ روز جلو انداخته ![]()
اميدوارم به همگي خوش بگذره
ما رو هم يادتون نره
قضيه پارسال دوست امسال آشنا نشه 
پ.ن.۱: يكي از دوستان پس فردا داره ميره كربلا ، قرار شده فكرامو بكنم بعد بگم چه دعايي بكنه 
فقط تا امشب وقت دارم
حالا كه مطمئنا دعا مستجاب ميشه واقعا موندم چي بگم
علامت سوالهاي مختلف تو ذهنم مياد و ميره ، راستش مي ترسم چيزي بخوام كه بعدا پشيمون شم ![]()
![]()
نميدونم شما نميشه كمكم كنيد ؟؟؟![]()
قرار شده تو مسجد سهله بران يه نماز بخونه و منم انشالله رفتم مكه يه طواف براي اون ![]()
برام دعا كنيد باچچچچچچچچه؟؟
پ.ن.۲: سعي ميكنم تا قبل از رفتن به همگي يه سر كوچولو بزنم ، اگه نشد به بزرگي خودتون ببخشيد
پ.ن.۳: فعلا از دست من تا يه ماه ديگه راحتيد
پ.ن.۴: دوستاني كه شماره مو دارند ، اگه يه موقعي اس ام اسي چيزي دادند كه نمي دند
و جواب ندادم ، دلگير نشند چون احتمال زياد گوشيم خاموش خواهد بود ![]()
پ.ن.۵: خوبي ، بدي هر چي ديديد حلال كنيد ، يه هو ديديد رفتيم و برنگشتيم
البته بادمجون بم افت نداره ولي بازم براي اطمينان ![]()
پ.ن.۶: مواظب خودتون و دلتون با هم باشيد ![]()
پ.ن.۷: دوستتون دارم ![]()
![]()
پ.ن.۸: يه سر اينجا بزنيد خوبه ![]()
خوبين ؟ خوشين؟ در سلامتي کامل به سر مي برين هوووووووووووووووووو!!!!!!!!!![]()
نارنجدونه گفت بآپ و منم نمي دونستم چي بنويسم
ديدم امروز براي من خيلي پرماجرا بوده
گفتم براتون تعريف کنم ![]()
صبح ساعت ۶:۳۰ که براي نماز صبح بيدار شديم ديگه خواب بي خواب، نخود نخود هر که رود پي کار خود
هر کي کاري داشت و منم قرار بود براي يه سري کارهاي بانکي و گذرنامه اي برم اصفهان ![]()
تا بيام صبحونه بخورم و برم پاي ايستگاه اتوبوس، شد ۷:۱۵ و با سرويس رفتم ، ۷:۳۵ رسيدم اداره گذرنامه
ديدم اوووووووووووووووووووووووو
اين ملت انگار کار و زندگي ندارند اول صبح و اينقدر شلوغ
خلاصه رفتيم تو صف تکميل مدارک، وايستاديم تا نوبتمون بشه ، ۲ تا آقا قبل من بودند که ديدم يهو يه آقايي براي خودش اومد تو صف و بله سلام آقاي ... اين مدارک من !!!!!!! و منم اينجوري![]()
بعد که اقا مدارکش رو داده دست مسئول، فتوکپي شناسنامه خودش و خانمش و بچه اش بهم ريخته بود يه صفحه از اين يه صفحه از اون
مسئول مي گفت اين صفحه مال خودت روبده و آقا يه ساعت تو پلاستيک مي گشت و پيدا مي کرد و مي داد
هر کاري کردم ساکت باشم نشد ،
من: آقا ميشه خودتون مرتب کنيد تا يه نفر رو تا اون موقع راه بندازن![]()
آقا: دارن مرتب ميکنند ديگه
من: نميشه که خودتون مرتب کنيد تا ما معطل نشيم، در ضمن دعوا هم نداريم
آقا: فعلا که تو دعوا داري![]()
مسئول وارد جريان شد
مسئول: آقا راست ميگند معطل ميشند خوب![]()
ديگه تا جر و بحث تموم شه کار اونم تموم شد رفت بعد از اينکه رفته
مسئول رو به من: اگه چيزي نمي گفتم مي زدتا
و من:![]()
![]()
حالا اين تموم شد برو تو صف افسر نگهبان ، پوشه رو گذاشتم و يه کم نشستم گفتم اينجوري نميشه برم بانک و برگردم
خداروشکر بانک خلوت بود و کارم زود راه افتاد ![]()
دوباره برگشتم تا ۲ساعت و نيم بعد که بالاخره اسممو خوندند و کارم انجام شد
حالا بايد بري فيش بگيري، پسره که اطلاعات رو وارد مي کرد نمي تونست اسم شهرمون رو بخونه
، از خانم کناريش پرسيد و منم
خانمه برگشت گفت فکر کنم تو خوزستان باشه و منم ![]()
![]()
خوزستان کجا و ما کجا؟؟؟![]()
![]()
حالا مي ديدم از بقيه ۳۰۰۰ تومن گرفته و منم گفتم خدايا من تو کيفم اصلا پول دارم
کيف پولم در آوردم و ديدم ۳۱۰۰ تومن دارم و خوشحاليدم يه کم که قرار نيست ضايع شم
اومدم بيرون و داشتم از ضعف مي مردم ، صبحونه درست و حسابي هم که نخورده بودم ، رفتم تو يه مغازه که مثلا يه چيزي بخرم و بخورم که يادم اومد فقط ۱۰۰ تومن دارم![]()
زودي دويدم بيرون
و بانک بغل بودا ولي حال نداشتم برم پول بردارم ؛ اون موقع از سرويس هم جا مي موندم
تا برسم دانشگاه شد ۱۱:۰۰ و رفتم ۳ تا تخم مرغ گرفتم که براي ناهار بخورم ، و اومدم به آقاچه يه ايميل زدم و بعد رفتم اتاق ، گفتم تا بچه ها بيان يه کم بخوابم
تا اومدم بخوابم مثل زلزله رسيدند ، تلق تولوق و......
پاشو خواب به تو نيومده
رفتم سر اجاق که نيمرو درست کنم، يهو احساس کردم پام داره مي سوزه
ديدم بله تيکه فنجوني که صبح بچه ها شکسته بودن تشريف برده تو پام
حالا مگه خونش بند مي اومد
به زور دستمال کاغذي و چسب يه کم بهتر شد و ناهار و نماز و بعد يه کم دراز کشيدم مثلا خستگيم رفع شه برم دانشکده، که يه هو هم اتاقي رفت رو پام
گفتم فنجون رو شکستي که رفت تو پام، اومدي زنگ زدي و نذاشتي بخوابم، حالا جان شوهرت بذار يه کم دراز شيم حداقل برو اون ور
بعدشم که رفتم دانشکده که تقريبا هيچ کاري نکردم ، چون آقايي که قرار بود نقشه ها رو برام اسکن کنه رو پيدا نکردم ![]()
شب برگشتم اتاق ، شام رو خوردم داشتم ظرف مي شستم
دوباره از نو حس کردم يه چيزي رفت تو پام
دوباره بيا برو پا بشور
ديگه گفتم اينجوري نميشه برم جارو برقي رو بگيرم بيارم ، تا فردا من يه چيزيم نشه خوبه
جاروبرقي رو گرفتم و آوردم ، حالا داشتم خير سرم جارو مي کشيدم ، دوباره همون قبليه گير کرد نمي دونم کجا باز دوباره روز از نو روزي از نو![]()
و بقيه اتاق توسط بچه ها جارو زده شد و ما نشستيم
و حالا هم که دارم مي نويسم
پ.ن:۱: تو خونه هم اينحوريه هر چي شکستني باشه ميره تو پاي من ، فکر کنم بهتره برم پاي آزمايشگاهي شم![]()
امیدوارم خوشتون ویاد ![]()
"دنيا، تنهايی قبل از ديدار است
و تو آنقدر نمي آيی
كه تنها می شوم"
"
خيانت قصهی تلخي است اما از كه مينالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل٬ وقتي بوي گل ميداد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر ميكند يك روز گلها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بيوفايي ديد نيرنگ زليخا را
كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست
چرا آشفته ميخواهي خدايا خاطر ما را
نميدانم چه افسوني گريبانگير مجنون است
كه وحشي ميكند چشماناش آهوهای صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را"
**************************
"به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در بی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نيست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنيد
دليل سر به هوا بودن زمين ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار
شب خجالت من از لب تو در راه است...."
*********
پ.ن.1: هیچی به ذهنم نمی رسه ، فقط دعا کنید سرم که ضربه خورده چیزیش نشده باشه ، چند روزیه سردردهای بدی دارم![]()
پ.ن.2: به قول فاطمه زهرا " ای بابا"
مثلا قرار بود من تا بعد از امتحانم چیزی ننویسم![]()
یه حرفی که همیشه تو گوشم هست و از فرمایشات جناب آقاچه هست اینه که سعی کنم رابطه ام با انسانها رو رابطه ام با خدا تاثیر نذاره و همیشه سعی کردم اینجوری باشه و خدا کنه موفق شده باشم
با این همه سعی و کوشش باز هم به دلیل ناشکیبایی انسان یه مواقعی پیش میاد که ادم یه جورایی طلبکار میشه و این طلبکار شدن نه به دلیل جسارت و عصیان بلکه به دلیل نادانی و سر درنیاوردن از حکمت خداست و من هم یکی از این انسانهای ناشکیبایی هستم که بعضی مواقع به سرم میزنه واقعا هم به سرم میزنه ها![]()
![]()
دیروز عصر از این به سر زدنها داشتیم و بساطی با دل و عقل که نگو و نپرس![]()
دیدیم نه اینجوری نمیشه باید این دل خالی شه تا بتونه اروم بگیره ![]()
چند وقتی هست فکر میکنم از امام عصرمون فاصله گرفتم ، ندبه های جمعه رو که ماشالله خیلی سعادت داریم !!!!!!!!! خیلی هنر کنیم بعد از نماز یه دعای فرجی میخونم و تموم ![]()
خیلی وقتها تصمیم می گیرم که با مطالعه خودم رو نزدیکتر کنم و بهتر بشناسمشون ولی مثل اینکه حالا حالا خیلی راه تا مطالعه دارم چه برسه به شناخت ![]()
زیارت آل یاسین رو برداشتم و شروع به خوندن کردم؛ اول برای دل خودم بود ولی یواش یواش که جلوتر می رفت حس میکردم چقدر فاصله دارم و اون وقت بود که به جاهلیت خودم از امام زمانم اشک ریختم.
اروم شدم خیلی ولی این اروم شدن با هجوم افکار مختلف به ذهنم باز هم طوفانی شدم![]()
این بار پناه برم به حافظ ، خواستم جوابی بهم بده که ارومم کنه و این هم شد جوابش
"
|
|
حوصله نداشتم بشینم تفسیرش کنم
هر کی تفسیرشو بلده بهم بگه لطفا![]()
و اخر یه شعر جالب انگیز
" به آتش می کشد آخر مرا طرز نگاه تو
چه میخواهد از این درد آشنا طرز نگاه تو
ندیده رنگ خوابی خوش دل مجنون تبار من
از آن روزی که پیمان بسته با طرز نگاه تو
چه رازی خفته در جشمان تو کآشفته می سازد
به مویی خواب اقیانوس را طرز نگاه تو
و نزدیک است آن روزی که ققنوس وجودم را
به خاکستر نشاند بی صدا طرز نگاه تو
دودل هستم هنوز از این که بسپارم دل خود را
به دست عقل دور اندیش یا طرز نگاه تو
وگیرم بزگ برگ ماجرای عشق من رو شد
چه سودی را برد زین ماجرا طرز نگاه تو "
دودل هستم همین![]()