تبليغاتX
آقاچه و خانمچه
تا توان در دل و جان هست زپا ننشينيم چشم اميد به درگاه خدا دوخته ايم

سلام

قرار بود وبلاگ تعطیل بشه حالا یا همیشه یا یه مدت، ولی دل خانمچه مثل همیشه تاب نیاورد و هر کاری کرد و هر فکری کرد دید نمی تونه از دوستان گلش دست بکشه و بی خیال وبلاگ نویسی بشه، فکر کرد یه وبلاگ دیگه بزنه ، ولی بازم نتونست ، اخه این وبلاگ رو خیلی دوست داره و به نوعی خونه ی خیالی خانمچه محسوب میشه  و دلش برای خونه ش تنگ میشه    

بگذریم فعلا هر چند وقت یه بار می نویسم ببینیم خدا چی میخواد شایدهای فراوان پیش رو هست و اخرش رو خدا داند

اول اغاز ولایت صاحبمون رو تبریک میگم


و بعد هم یه دردل

 


***می دونم بر نمی گردی ، میدونم => چی بگم اخه ، برگشتت با خداست

***قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم=> عکس!!! کو؟ کجاست؟؟؟؟ عکسم کجا بود؟؟؟

***قول میدم روزی هزار بار ؛ واسه اشکات نمیرم => اشک!!!! مرد که گریه نمیکنه

***قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم => من چنین قولی ندادم و نمیدم

***میدونی که خیلی خسته ام میدونی دلم گرفته => اینو خداییش خوب میدونی دیگه

***میدونی دوریت عذاب، میدونی گریه ام گرفته => گریهههههههههه

میدونم بر نمیگردی ، میدونم رفتی که رفتی=> گریهههههههههههههه


 ***دروغ بود هر چی میگفتی ، میدونم=> به قول خودت هیچی بهم نگفتی، ولی اینو خوب یادمه که گفتی بدون دلیل نمیری ؛ رفتی ولی دلیلشو من نفهمیدم

همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته

***واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا بگرد تا که قلبم تو رو از خونه نرونده.=> مگه مهمون ناخوانده ای که همینجوری از قلب رونده بشی

***دیگه از اخر قصه حتی یک لحظه نمونده=> شاید چیزی نمونده و شاید خیلی مونده و اخر قصه رو خودت بهتر میدونی کجاست


پ.ن.1: به گذشتن این روزها دلخوشم و بس، و بی هدف از این روزها رو تو عمرم نداشتم، صبحها دیر از خواب بیدار میشم بی حوصله و کسل، صبحونه هم که تعطیل، ساعت 3 هم به زور یه چیزی می خورم و شب هم همین وضع تا روزی دیگر

پ.ن.2: روزی هزار مرتبه خدارو شکر میکنم که اخرتی هم هست که بزرگترها از ترس اون مجبور به کاری کنند وگرنه تا حالا سر سفره عقد نشسته بودم

پ.ن.3: خانمچه روزهای بی چادری رو پشت سر میذاره، چادرش رو ته تغاری برده با خودش و نه اینکه نمیتونه چادر کش دار بپوشه، مجیوره با مانتو بره بیرونخودمونیم خیلی حس بدیه انگار ادم لختهپ.ن.4: مثل همیشه دعا یادتون نره، این روزها فقط دعا میتونه چاره ساز باشه و دیگر هیچ



بعدا نوشت

یک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
 

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
 

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
 

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
 

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
 

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو … من نيستم
 

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
 

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
 

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
 

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
 

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
 

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
 

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
 

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
 

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:11  توسط خانمچه  | 

 
Clicky Web Analytics