سلام
قرار بود وبلاگ تعطیل بشه
بگذریم فعلا هر چند وقت یه بار می نویسم ببینیم خدا چی میخواد شایدهای فراوان پیش رو هست و اخرش رو خدا داند
اول اغاز ولایت صاحبمون رو تبریک میگم
و بعد هم یه دردل
***می دونم بر نمی گردی ، میدونم => چی بگم اخه ، برگشتت با خداست
***قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم=> عکس!!! کو؟ کجاست؟؟؟؟ عکسم کجا بود؟؟؟
***قول میدم روزی هزار بار ؛ واسه اشکات نمیرم => اشک!!!! مرد که گریه نمیکنه
***قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم => من چنین قولی ندادم و نمیدم
***میدونی که خیلی خسته ام میدونی دلم گرفته => اینو خداییش خوب میدونی دیگه
***میدونی دوریت عذاب، میدونی گریه ام گرفته => گریهههههههههه
میدونم بر نمیگردی ، میدونم رفتی که رفتی=> گریهههههههههههههه
***دروغ بود هر چی میگفتی ، میدونم=> به قول خودت هیچی بهم نگفتی، ولی اینو خوب یادمه که گفتی بدون دلیل نمیری ؛ رفتی ولی دلیلشو من نفهمیدم
همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته
***واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته
بیا بگرد تا که قلبم تو رو از خونه نرونده.=> مگه مهمون ناخوانده ای که همینجوری از قلب رونده بشی
***دیگه از اخر قصه حتی یک لحظه نمونده=> شاید چیزی نمونده و شاید خیلی مونده و اخر قصه رو خودت بهتر میدونی کجاست
پ.ن.1: به گذشتن این روزها دلخوشم و بس، و بی هدف از این روزها رو تو عمرم نداشتم، صبحها دیر از خواب بیدار میشم بی حوصله و کسل، صبحونه هم که تعطیل، ساعت 3 هم به زور یه چیزی می خورم و شب هم همین وضع تا روزی دیگر
پ.ن.2: روزی هزار مرتبه خدارو شکر میکنم که اخرتی هم هست که بزرگترها از ترس اون مجبور به کاری کنند وگرنه تا حالا سر سفره عقد نشسته بودم
پ.ن.3: خانمچه روزهای بی چادری رو پشت سر میذاره، چادرش رو ته تغاری برده با خودش و نه اینکه نمیتونه چادر کش دار بپوشه، مجیوره با مانتو بره بیرونخودمونیم خیلی حس بدیه انگار ادم لختهپ.ن.4: مثل همیشه دعا یادتون نره، این روزها فقط دعا میتونه چاره ساز باشه و دیگر هیچ
بعدا نوشت