تبليغاتX
آقاچه و خانمچه
تا توان در دل و جان هست زپا ننشينيم چشم اميد به درگاه خدا دوخته ايم
سلامممممم

خوبين ؟ خوشين؟ در سلامتي کامل به سر مي برين هوووووووووووووووووو!!!!!!!!!

نارنجدونه گفت بآپ و منم نمي دونستم چي بنويسم

ديدم امروز براي من خيلي پرماجرا بوده گفتم براتون تعريف کنم

صبح ساعت ۶:۳۰ که براي نماز صبح بيدار شديم ديگه خواب بي خواب، نخود نخود هر که رود پي کار خود

هر کي کاري داشت و منم قرار بود براي يه سري کارهاي بانکي و گذرنامه اي برم اصفهان

تا بيام صبحونه بخورم و برم پاي ايستگاه اتوبوس، شد ۷:۱۵ و با سرويس رفتم ، ۷:۳۵ رسيدم اداره گذرنامه  

ديدم اوووووووووووووووووووووووو اين ملت انگار کار و زندگي ندارند اول صبح و اينقدر شلوغ

خلاصه رفتيم تو صف تکميل مدارک، وايستاديم تا نوبتمون بشه ، ۲ تا آقا قبل من بودند که ديدم يهو يه آقايي براي خودش اومد تو صف  و بله سلام آقاي ... اين مدارک من !!!!!!! و منم اينجوري 

بعد که اقا مدارکش رو داده دست مسئول، فتوکپي شناسنامه خودش و خانمش و بچه اش بهم ريخته بود يه صفحه از اين يه صفحه از اون  مسئول مي گفت اين صفحه مال خودت روبده و آقا يه ساعت تو پلاستيک مي گشت و پيدا مي کرد و مي داد 

هر کاري کردم ساکت باشم نشد ،

من: آقا ميشه خودتون مرتب کنيد تا يه نفر رو تا اون موقع راه بندازن

آقا: دارن مرتب ميکنند ديگه

من: نميشه که خودتون مرتب کنيد تا ما معطل نشيم، در ضمن دعوا هم نداريم

آقا: فعلا که تو دعوا داري

مسئول وارد جريان شد

مسئول: آقا راست ميگند معطل ميشند خوب

ديگه تا جر و بحث تموم شه کار اونم تموم شد رفت بعد از اينکه رفته

مسئول رو به من: اگه چيزي نمي گفتم مي زدتا

و من:

حالا اين تموم شد برو تو صف افسر نگهبان ، پوشه رو گذاشتم و يه کم نشستم گفتم اينجوري نميشه برم بانک و برگردم

خداروشکر بانک خلوت بود و کارم زود راه افتاد

دوباره برگشتم تا ۲ساعت و نيم بعد که بالاخره اسممو خوندند و کارم انجام شد

حالا بايد بري فيش بگيري، پسره که اطلاعات رو وارد مي کرد نمي تونست اسم شهرمون رو بخونه ، از خانم کناريش پرسيد و منم  

خانمه برگشت گفت فکر کنم تو خوزستان باشه و منم  خوزستان کجا و ما کجا؟؟؟

حالا مي ديدم از بقيه ۳۰۰۰ تومن گرفته و منم گفتم خدايا من تو کيفم اصلا پول دارم  کيف پولم در آوردم و ديدم ۳۱۰۰ تومن دارم و خوشحاليدم يه کم که قرار نيست ضايع شم اومدم بيرون و داشتم از ضعف مي مردم ، صبحونه درست و حسابي هم که نخورده بودم ، رفتم تو يه مغازه که مثلا يه چيزي بخرم و بخورم که يادم اومد فقط ۱۰۰ تومن دارم زودي دويدم بيرون  و بانک بغل بودا ولي حال نداشتم برم پول بردارم ؛ اون موقع از سرويس هم جا مي موندم

تا برسم دانشگاه شد ۱۱:۰۰ و رفتم ۳ تا تخم مرغ گرفتم که براي ناهار بخورم ، و اومدم به آقاچه يه ايميل زدم و بعد رفتم اتاق ، گفتم تا بچه ها بيان يه کم بخوابم تا اومدم بخوابم مثل زلزله رسيدند ، تلق تولوق و......

پاشو خواب به تو نيومده رفتم سر اجاق که نيمرو درست کنم، يهو احساس کردم پام داره مي سوزه  ديدم بله تيکه فنجوني که صبح بچه ها شکسته بودن تشريف برده تو پام حالا مگه خونش بند مي اومد  به زور دستمال کاغذي و چسب يه کم بهتر شد و ناهار و نماز و بعد  يه کم دراز کشيدم مثلا خستگيم رفع شه برم دانشکده، که يه هو هم اتاقي رفت رو پام  گفتم فنجون رو شکستي که رفت تو پام، اومدي زنگ زدي و نذاشتي بخوابم، حالا جان شوهرت بذار يه کم دراز شيم حداقل برو اون ور بعدشم که رفتم دانشکده که تقريبا هيچ کاري نکردم ، چون آقايي که قرار بود نقشه ها رو برام اسکن کنه رو پيدا نکردم

شب برگشتم اتاق ، شام رو خوردم داشتم ظرف مي شستم  دوباره از نو حس کردم يه چيزي رفت تو پام دوباره بيا برو پا بشور ديگه گفتم اينجوري نميشه برم جارو برقي رو بگيرم بيارم ، تا فردا من يه چيزيم نشه خوبه  جاروبرقي رو گرفتم و آوردم ، حالا داشتم خير سرم جارو مي کشيدم ، دوباره همون قبليه گير کرد نمي دونم کجا باز دوباره روز از نو روزي از نو

و بقيه اتاق توسط بچه ها جارو زده شد و ما نشستيم و حالا هم که دارم مي نويسم

پ.ن:۱: تو خونه هم اينحوريه هر چي شکستني باشه ميره تو پاي من ، فکر کنم بهتره برم پاي آزمايشگاهي شم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:14  توسط خانمچه  | 

خیلی وقت بود نرفته بودم سراغ شعرهای فاضل نظری ، یه کم سرچ کردم و یه سری شعر

امیدوارم خوشتون ویاد

"دنيا، تنهايی  قبل از ديدار است

و تو آنقدر نمي آيی

كه تنها می شوم"

 

"

مرا بازيچه‌ خود ساخت چون موسا كه دريا را
فراموش‌اش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را

خيانت قصه‌ی تلخي است اما از كه مي‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم  وصل٬ وقتي بوي گل مي‌داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي‌كند يك روز گل‌ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي‌وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي‌خواهي خدايا خاطر ما را

نمي‌دانم چه افسوني گريبان‌گير مجنون است
كه وحشي مي‌كند چشمان‌اش آهوهای صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را
"

**************************

"به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است...."

*********

پ.ن.1: هیچی به ذهنم نمی رسه ، فقط دعا کنید سرم که ضربه خورده چیزیش نشده باشه ، چند روزیه سردردهای بدی دارم

پ.ن.2: به قول فاطمه زهرا " ای بابا" 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:52  توسط خانمچه  | 

 
Clicky Web Analytics