راستش نمي خواستم حالا حالاها بآپم
ولي حيفم اومد اينو نخونين

" پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...! "
پ.ن : ياد بگيريم که قلبا عاشق باشيم نه به زبان و براي هميشه نه يه دوران خاص
پ.ن: حالا که داريم به محرم نزديک ميشيم التماس دعا از همگي آبجي هاي عزيز
و داداش هاي گل داريم ![]()
سلام سلام ![]()
خانمچه اومد با یه پست تقریبا طولانی ![]()
بذارین فکر کنم ، ببینم آخرین پستی که من نوشتم کی بود؟؟؟؟
آهان آهان یادم اومد
اول ذیحجه بود و من با حساب ۱۸ ذیحجه ، ۱۷ روز ننوشتم
البت هر وقت خواستم بنویسم ، نه ما خیلی با هم تفاهم داریم
جناب آقاچه آپیده بودند
حالا که آقا با مامان و بابا تشریف بردند ددر ما هم سود استفاده رو میکنیم و می آپیم ![]()
![]()
خب شروع میکنیم
اول اینکه ، خانمچه این روزها دچار دپرسینگ شدید شده ، حس میکنه هیشکی دوسش نداره
کارهای پایان نامه اش خوابیده ، بدجوری هم خوابیده ، گیج و منگ شده که آیا تا آخر شهریور ۸۷ میتونه دفاع کنه یا نه؟؟؟؟![]()
براش دعا کنید لوفاً![]()
دوم: درست روز شهادت امام محمد باقر ، میزبان سه تا شهید گمنام بودیم که کنار مسجد دانشگاه دفن شدند . حال و هوای خاضی داشت ، جاتون خالی بود حسابی ، سنگینی خاصی فضا رو پر کرده بود
اولين بار بود که مي ديدم کسي رو تو قبر ميذارند تنم لرزيد ![]()
اینم چند تا عکس ![]()

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته ![]()

کوه ، کوه سید محمد هستش و امامزاده سید محمد هم کنارش ![]()
سوم: روز عرفه بود که امسال اصلا به من نچسبید ، جایی که نشسته بود انقدر سرد بود که نفهمیدیم چی شد
پارسال که اون همه جس و حال توش بود دعاها اثر نکرد امسال چه شود خدا داند
چهارم : روز عید قربان و شب یلدا ، که جشن تو خوابگاه داشتیم ، خیلی خسته شدم ولی خب خدارو شکر خوب از آب در اومد ![]()
پنجم : عید غدیر ، عید سادات و همه شیعیان مبارک باد ![]()
![]()
امام باقر (ع) :شیطان دشمن خدا چهار بار ناله کرد: روزی که مورد لعن خدا واقع شد و روزی که به زمین هبوط کرد و روزی که پیامبر مبعوث شد و روز عید غدیر

دیگه همین بقیه روزها به بطالت می گذره
، تصمیم داشتیم برویم خانه و هوایی عوض کنیم که جناب استاد راهنما فرمودند
که برویم دنبال تصاویر ماهواره ای برای پایان نامه مان ، و ما باید از یکسنبه دنبال کارهای اداری آن باشیم تا ببینم چه شود ، احتمالا پس از چند هفته مجبوریم راهی تهران شویم ؛ نمی دونم چرا همه چی تو این تهران متمرکز شده که باید برای کوچکترین کاری مجبور شی پاشی بری اونجا !!!! نه خیلی خوشم میاد
مخصوصاً هواش که فقط دی اکسید کربن و نیتروژن و گوگورد به خورد آدم میده ولی خب حسن های خاص خودش رو هم داره ![]()
![]()
فعلا که کارمان شده نشستن کنار شوفاژ همراه با یک عدد پتو
؛ که گرم شیم ولی انگار به جای خون تو این بدن آب یخ جریان داره
که هر چی میکنیم و می پوشیم گرم نمی شویم !!!! اگه کسی راه حلی داره لوفاً ارائه بده ![]()
چون دچار دپرسینگ شدید هستیم ترجمه مقاله و نمی دونم درس فعلا تعطیل تشریف داره و کتابهای خاک خورده رو داریم می خونیم ![]()
و این هم روایتی دیگر از مصطفی مستور ( یکی بیاد که من پشت سرش قایم شم که دست آقاچه به من نرسه که اگه برسه تیکه بزرگم گوشمه )![]()
![]()
![]()
![]()
" هوس تنهایی کرده ام . جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید: "دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم." و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: " بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!" و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم، از تو متنفرم، برو گمشو!" و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنحره باز هم با خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: " هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم." و من دوباره سنگین شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع شود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید : " چون تو میخواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی." و بعد بپرسد: " حالا راضی شدی، سبک شدي" و من بگویم:" نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت، عشق ات، نفرت ات، دوری ات، نزدیکی ات، ئصال ات، فراق ات، صدات، سکوت ات، یادت، فراموشی ات، مهرت، کینه ات، خواندن ات، نخواندن ات و اصلاً بودن ات و نبودن ات سنگین است، سنگین است، سنگین است و بگویم : " اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده ایت دیگر نیم توان پاک کرد یا فرامو ش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."