بعد عهدی، عزم را جزم کردیم تا نماز مغرب و عشا را تشریف ببریم مسجد، ساعت ۱۷:۱۵ دیگه یواش یواش داشتیم آماده می شدیم که یک هو صدای گوشی بلند شد
اولش فکر کردیم جناب آقاچه هست
اما بعد که به صدای زنگ خوب گوش دادیم ، دیدم نه زنگ خانواده است ![]()
![]()
![]()
دیدیم شماره خواهرمان هست ، گوشی را برداشتیم و صدای آشنای مادر جان که دلمان برایش تنگیده بود را شنیدیم![]()
![]()
![]()
![]()
سلام و احوالپرسی نمودیم ، بعد مادر فرمودند که دوشب است که تو خوابمان پلاسی
چیزی شده است
از چیزی ناراحت هستی ؟؟؟![]()
![]()
![]()
خواستیم بگوییم فقط نگران داماد آینده تان هستیم![]()
![]()
![]()
![]()
دلمان هم برای شما و هم برای او تنگیده است
چه کنیم نمی دانیم
من مامانمو می خواممممممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
خلاصه مامانو یه جورایی پیچوندیم که نه بابا چیزی نیست
، همه سالم و سرحال هستند![]()
تا بیایم بجنبیم شد ساعت ۱۷:۴۵ و صدای اذان بگوشمان رسید ، بدو بدو تا خود مسجد پیاده ۲۰ دقیقه راهه ، من خیلی هنر کنم ۱۰ دقیقه ای می رسم
راه افتادیم و اتوبوس تشریفش را برده بود مثل همیشه ![]()
تو راه دو تا از دوستان رو دیدیم و یه کم گپیدیم و خداحافظی نمودیم و بدو بدو تا مسجد، واردمسجد شدیم
دیدیم همگان نشسته اند ، چه شده آیا
نماز مغرب تمام شده است
و شاید عشا هم همچنین ![]()
![]()
دیدیم نه انگار آقایان دارند صلوات می فرستند و این عادت همیشگی مربوط به دیر کردن حاج آقاست
خوشحالیدیممممممممممم
بعد از 5 دقیقه نشستند یه آقای دکتری شد امام جماعتمان و ما نماز مغرب را به امامت ایشان خوانیدیمم و نماز عشا رو چون دیرمان میشد فرادا خواندیم و بعدش تشریف بردیم سلف و غذایمان رو گرفتیم که حالا کنارمان هست و میلی به خوردنش نداریم ![]()
![]()
![]()
پ.ن.1:اندر احوالات عصر جمعه ای ما
پ.ن.2: دلمان برای بعضی ها تنگیده ولی خبری ازش نیست ، نگران بیدیم
انشالله که حالش بهتر است ![]()
![]()
پ.ن.3: به مریم خانم : مدل جدید آپیدن هست بدون نظر
مگه دستم بهت نرسه![]()
![]()
![]()
این چند روزه سرم شلوغ بیده، یعنی مطلبی هم نداشتم که بگم ؛ یه خاطر همین نآپیدیم
ولی به دوستان سر می زدیم![]()
هفته دیگه هم جناب آقاچه دو تا امتحان در پیش دارند و خانمچه خانم سمینار ![]()
برای هر دومون دعا وکنید![]()
حالا میریم سر بازی که عزیر خاله فاطمه زهرا جوون دعوتمون کردند![]()
![]()
شما در چه صورت به یاد دوستان ( واقعی یا مجازی ) خود می افتید؟؟
بذار فکر کنم![]()
![]()
چون بهمنی ها اصولا دوست صمیمی خیلی کم دارند، منم دوست صمیمی زیاد ندارم، ولی تا دلتون بخواد تو دانشکده و خوابگاه ومسجد و نت آشنا دارم
روزی فکر کنم با 100 نفر (البته از نسوان) سلام و علیک دارم که اسم بیشترشونو نمی دونم ![]()
![]()
دوستانی که هر روز می بینم خب اونا یه چیز دیگه اند ؛ ولی بعضی ها رو هم خود بخود یادشون می افتم .
از دوستان نتی و وبلاگی ؛ معمولا بیشترشون تو ذهنم هستند مخصوصا اونایی که بهم التماس دعا می گند دیگه جایگاه خاصی دارند.
اول از همه از فاطمه زهرای گل![]()
؛ چون اسم مسجد دانشگاهمون هم فاطمه زهرا هست ؛ هر وقت میرم یا بچه ای می بینم یاد رز گلمون
می افتم و به تبع به یاد مامان فاطمه زهرا جون
ابجی مریم و داداش محمد ؛ بیشتر مواقع به یادشونم و براشون دعا میکنم
آقاهه و خانمه، چون وصعیت خودم و خانمه تقریبا شبیه و هر دو از دست این دوتا عاصی هستیم که چرا آپ نمی کنند![]()
![]()
بهاره گل با داداش مهدی که امیدوارم عشقشون پایدار و با دوام باشه.
ابجی دریا و تانیای عزیز که تازگی ها باهاشون آشنا شدم، خداوند به حق صبوری زینب ؛ به ابجی دریا صبر بده و خودش هوادار دو تا گلمون باشه![]()
![]()
فلفل بانو با جوجو خان، اسمش بامزه است هر وقت فلفل می بینم یادش می افتم
امیدوارم به زودی شیرینی وصالشون رو بخوریم![]()
ابجی تانی و نیما، هر وقت به وبلاگ سر می زنم یادشون می افتم ؛ هر چی باشه پیمون کار خونه مون هستند دیگه نه ![]()
باید هواشونو داشته باشیم![]()
و اما از دوستانی که هم اشنایی تو نت بوده و حالا تلفنی و غیره ؛ مهدیه گلم که تو غربت از خواهر هم بهم نزدیکتر بوده و از وجود این وبلاگ خبر نداره
امیدوارم به حق غریت امام رضا ، شوهرش راضی به بازگشت به ایران بشه ![]()
![]()
بقیه دوستان هم کم و بیش تو ذهنم می آیند ، مخصوصا تو سجده اخر نماز و بعد اون
هر کی دلش می خواد می تونه این بازی رو ادامه بده ![]()
خب دیگه بریم نماز و بعد به ناهار برسیم تا سلف دانشگاه بسته نشده
دیگه نیازی به این نیست که بگم آقاچه گل ، گل سر سبد این جمع هست ![]()
![]()
![]()